خزعبلات یک عقل خسته
خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ،غمهای ارجمندوحیرتهای عظیم را به روحم عطاکن
راههای مشاعرم بسته شده! آب نریزید! از این که هست بدتر میشود!!! اولين جشنواره تماما دانشجويي تجربه ها و راهکارها (نوش نيش)
فردا صندوق دلم را خواهم شکست وپس انداز سالهای دوستی مان را به حسابت خواهم ریخت برگه ای خالی تنها شامل نام تو و انگشت جوهریم و مهری که بر شناسنامه ام خواهد خورد. و لزج درست مثل ماهی های رودخانه ی کنار خانه مان! تا فرصتها مرا میگیرند از دستشان می پرم!
درمانده ی درد تن! و تو تنها مرهم زخمهایم نکند وقتی ناگفته بگذاری وبگذری!!! ستاره های تاری چراغهای خاموش آتشی میبینم بروم و شعله ای بیاورم اما... اگر گوهر شب چراغی بود مثل کوه نور گوهری را در کدام شهر جستجو کنم؟ معامله ی خوبی نیست!!! سرتاسر زیان است!!! از سرما مردن و گوهر شب چراغ بردن!!!!!
ماندم که سرنهم به کف پای مادرم یا سر درون کندوی آنها بیفکنم!!!!
تو مرا می شناسی! ما قبلا با هم بوده ایم! سالهای سال پیش! خاک تو را با آب من آمیختند
ت و گل شدی
ومن گل آلود !!! فقط دمیدن میخواستیم
که نفس کوزه گر گرفت!
خاکی شدیم با قلبی سخت! دست چه کسی در کار بود؟
نمی دانم!
گرچه بلند است وبزرگ تغییر خواهم داد به آنچه هستم شده ام! نامم را درست بنویس! ما همیشه شناسنامه مان اشتباهی بوده است!!! چقدر بد! حالا دیگر خط نمیزنند باطل میکنند!!! آهای با توام ! نامم را درست بنویس! نامم تکرار فامیلم بیهوده!!!!!
من درست وقتی زیاد حرف دارم و نگفتن امانم را بریده است
فقط به شرط آنکه میانه راه ... در نمانی.
همیشه برایم سوال بود احمقها بیشترند یا عاقلها؟!! شاید هم سوالم این بود چرا خیلی ها ،عاقلان را احمق خطاب می کنند!!!!
کوچه ای ساخته بودند پر از آدمهای شرور که به پاس به دست آوردن مدرنیته مرگ هدیه می کرد. گمان کنم خیلی هوشمند بود هرکه هیچکدام را نگرفت!!!
میان دلش را بوسیدم... حواسم نبود
مثل رشته ی افکارم مثل آرزوهایم! کلمات برای آرزوهایم کمند! هر روز می نشینم وبا آهن گداخته حلقه های فکرم را می بافم اما باز نامش را میگذارم خیال خام! دکترم 8 سال است نمیفهمد چرا همیشه سرم داغ است! من هم چیزی نمی گویم! چون کسی برای تشخیصم مبلغی نمی پردازد!!!
بذر آبخورده ایست درپناه تاریکی اما چیزی کم دارد... گرمای دستان خورشید گونه ی تورا دلم آفتاب کم دارد او کاشتن وسبز کردن را خوب می داند من هم خوب می دانم او برای انتقام از من ،برمن نمی تابد او میداند بذر آبخورده بی گرما خواهد پوسید!
می آیم .....(از او خجالت کشیدم این را بنویسم)
آسانسور را بیمه کردم تا کسی سقوط نکند!!!! نیفتد پایین!!! از رئیسشان پرسیدم امسال خدا بیمه ی سقوط آدمها را چند درصد بالابرد؟!!!
تجربه هاتون (همون خاطره هاتون) رو بفرستيد و در مرکز همايش هاي بين
المللي رازي جايزتون رو توي روز اختتاميه تحويل بگيريد...
اطلاعات بيشتر توي سايت جشنواره هست:
www.nooshenish.ir
شعر هر روزه ام شده
صبحانه
نهار
شام
حتی عصرانه ام هم دیگر چای ندارد!
فقط دلتنگی!
دل نازکان گفته اند
چای گریه ی دلتنگی را می برد!!!
چون پرده از حقیقت حوا بیفکنم آتش درون لانه ی زنها بیفکنم
دنیا به اندازه ی کافی سیاه هست
عینک های دودیمان
مانع نور نمیشوند!!!
بازار عشق کساد است
شایدتا فردای روز ولنتاین!
شاید ،آنهم فقط شاید
بازار تکانی بخورد!
همه چیز دست دلالهاست!!!
همیشه همین می شود
وقتی
دست زیاد باشد!!!
مثل باور،
ایمان،
وبه همان اندازه شک چقدر شیرین است
به آدم حس قشنگی میدهد؛
حس رفتن
وشدن
حس درد سفتراکس!!!
آری تو!!!
آری آری!!! همین خود تو!!!
چه می دانی که رنجهای یک عقل خسته کدام است!!!!
او مرا می پرستد!!!
مثل هبل!
مگر اینکه
کسی اینبار مرا بشکند!!!
گذشتن از فرهاد
به خاطر خسرو!
دنیا تشنه ی خون شاعران است!
دنیا عاشق رویا نیست
حتی اگر ایستاده برایش دست بزند
عاقبت خونش را
در شیشه هجران خواهد کرد!
حقیقت دنیا این است
بیهوده دست وپا نزن
کاری نمیشود کرد!
قرنهاست
با تاریخ همسفرم...
تاریخ عشق
پر از عاشقانیست
که از غم معشوقه شان
ککی هم نگزدیدشان!!!
آن یکی هم که مرد
گفتند دیوانه بود!!!!
هرچه می کنم
نمی توانم
عقلم را از پا بیندازم
لعنتی بزن شمشیر آخر را!
خلاصم کن!!!
.
.
.
.
.
مثل اینکه سرنوشت حقیقت ومن
مثل همند!
باید برای همیشه در پس پرده بمانیم!!!
تا هم او بماند هم من!
اما
پابه پایتان
بنده ام حالا نوبت توست!!!


