تبليغاتX
خزعبلات یک عقل خسته
























خزعبلات یک عقل خسته

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ،غمهای ارجمندوحیرتهای عظیم را به روحم عطاکن

  
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 15:15 توسط کافر عشق | |

شعرم نمی آید!

راههای مشاعرم بسته شده!

آب نریزید!

از این که هست بدتر میشود!!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:7 توسط کافر عشق | |


اولين جشنواره تماما دانشجويي تجربه ها و راهکارها (نوش نيش)
تجربه هاتون (همون خاطره هاتون) رو بفرستيد و در مرکز همايش هاي بين
المللي رازي جايزتون رو توي روز اختتاميه تحويل بگيريد...
اطلاعات بيشتر توي سايت جشنواره هست:
www.nooshenish.ir

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:26 توسط کافر عشق | |

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:51 توسط کافر عشق | |

دلتنگی 
شعر هر روزه ام شده
صبحانه
نهار
شام
حتی عصرانه ام هم دیگر چای ندارد!
فقط دلتنگی!
دل نازکان گفته اند
چای گریه ی دلتنگی را  می برد!!!


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 8:36 توسط کافر عشق | |

 

فردا

صندوق دلم را

خواهم شکست

وپس انداز سالهای دوستی مان را

به حسابت خواهم ریخت

برگه ای خالی

تنها شامل نام تو

و انگشت جوهریم

 و مهری که بر شناسنامه ام خواهد خورد.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 21:31 توسط کافر عشق | |

من  خیسم!

و لزج

درست مثل ماهی های رودخانه ی کنار خانه مان!

تا فرصتها مرا میگیرند

از دستشان  می پرم!

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:42 توسط کافر عشق | |

درمانده ام!

درمانده ی درد تن!

و تو تنها مرهم زخمهایم

نکند وقتی

ناگفته

بگذاری وبگذری!!!

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:58 توسط کافر عشق | |

من از میان خورشیدهای سرد

ستاره های تاری

چراغهای خاموش

آتشی میبینم

بروم و شعله ای بیاورم

اما...

اگر گوهر شب چراغی بود

مثل کوه نور

گوهری را در کدام شهر جستجو کنم؟

معامله ی خوبی نیست!!!

سرتاسر زیان است!!!

از سرما مردن و گوهر شب چراغ بردن!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 11:49 توسط کافر عشق | |


چون پرده از حقیقت حوا بیفکنم     آتش درون لانه ی زنها بیفکنم

ماندم که سرنهم به کف پای مادرم    یا سر درون کندوی آنها بیفکنم!!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:3 توسط کافر عشق | |

از من نپرس که هستم!

تو مرا می شناسی!

ما قبلا با هم بوده ایم!

سالهای سال پیش!

خاک تو را با آب من آمیختند ت

و گل شدی ومن گل آلود !!!

فقط دمیدن میخواستیم که نفس کوزه گر گرفت!

  خاکی شدیم با قلبی سخت!

دست چه کسی در کار بود؟ نمی دانم!

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:8 توسط کافر عشق | |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:57 توسط کافر عشق | |

نامم را

گرچه بلند است وبزرگ

تغییر خواهم داد

به آنچه هستم

شده ام!

نامم را درست بنویس!

ما همیشه شناسنامه مان اشتباهی بوده است!!!

چقدر بد!

حالا دیگر خط نمیزنند

باطل میکنند!!!

آهای با توام !

نامم را درست بنویس!

نامم تکرار فامیلم بیهوده!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:35 توسط کافر عشق | |


دنیا به اندازه ی کافی سیاه هست
عینک های دودیمان
مانع نور نمیشوند!!!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:3 توسط کافر عشق | |

کلمات هم راز مرا فهمیده اند

من

درست وقتی زیاد حرف دارم

و نگفتن امانم را بریده است

لال می شوم!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 8:27 توسط کافر عشق | |

این روزها
بازار عشق کساد است
شایدتا فردای روز ولنتاین!
شاید ،آنهم فقط شاید
بازار تکانی بخورد!
همه چیز دست دلالهاست!!!
همیشه همین می شود
وقتی
دست زیاد باشد!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 8:2 توسط کافر عشق | |

ومن چقدر از چیزهای خوب خوشم می آید!(فروغ فرخزاد)
مثل باور،
ایمان،
وبه همان اندازه شک چقدر شیرین است
به آدم حس قشنگی میدهد؛
حس رفتن
وشدن
حس درد سفتراکس!!!

فقط به شرط آنکه میانه راه ... در نمانی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 14:54 توسط کافر عشق | |

و تو!
آری تو!!!
آری آری!!! همین خود تو!!!
چه می دانی که رنجهای یک عقل خسته کدام است!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:8 توسط کافر عشق | |

کودک که بودم

همیشه برایم سوال بود

احمقها بیشترند یا عاقلها؟!!

شاید هم سوالم این بود

چرا خیلی ها ،عاقلان را

احمق خطاب می کنند!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 9:56 توسط کافر عشق | |

در انتهای خیابان تازه آباد شده ی دنیا

کوچه ای ساخته بودند

پر از آدمهای شرور

که به پاس به دست آوردن مدرنیته

مرگ هدیه می کرد.

گمان کنم

خیلی هوشمند بود

هرکه هیچکدام را نگرفت!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:49 توسط کافر عشق | |

من با کنایه همخوابه ام!
او مرا می پرستد!!!
مثل هبل!
مگر اینکه
کسی اینبار مرا بشکند!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:17 توسط کافر عشق | |

بوسیدمش!

با آنکه دلم از او گرفته بود!

میان دلش را بوسیدم...

حواسم نبود

جای بوسه ام روی صورتم ماند!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:7 توسط کافر عشق | |

دراز مینویسم!

مثل رشته ی افکارم

مثل آرزوهایم!

کلمات برای آرزوهایم

کمند!

هر روز می نشینم

وبا آهن گداخته

حلقه های فکرم را می بافم

اما باز

نامش را

میگذارم خیال خام!

دکترم 8 سال است نمیفهمد

چرا همیشه سرم داغ است!

من هم چیزی نمی گویم!

چون کسی برای تشخیصم

مبلغی نمی پردازد!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:56 توسط کافر عشق | |

دلم

بذر آبخورده ایست

درپناه تاریکی

اما چیزی کم دارد...

گرمای دستان خورشید گونه ی تورا

دلم آفتاب کم دارد

او

کاشتن وسبز کردن را خوب می داند

من هم خوب می دانم

او

برای انتقام از من ،برمن نمی تابد

او میداند

بذر آبخورده

بی گرما خواهد پوسید!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:15 توسط کافر عشق | |

شیرین تنها حرف راست تاریخ است
گذشتن از فرهاد
به خاطر خسرو!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:49 توسط کافر عشق | |

هان!
دنیا تشنه ی خون شاعران است!
دنیا عاشق رویا نیست
حتی اگر ایستاده برایش دست بزند
عاقبت خونش را
در شیشه هجران خواهد کرد!
حقیقت دنیا این است
بیهوده دست وپا نزن
کاری نمیشود کرد!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:45 توسط کافر عشق | |

من
قرنهاست
با تاریخ همسفرم...
تاریخ عشق
پر از عاشقانیست
که از غم معشوقه شان
ککی هم نگزدیدشان!!!
آن یکی هم که مرد
گفتند دیوانه بود!!!!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 10:30 توسط کافر عشق | |

من...
هرچه می کنم
 نمی توانم
 عقلم را از پا بیندازم
لعنتی بزن شمشیر آخر را!
خلاصم کن!!!
.
.
.
.
.
مثل اینکه سرنوشت حقیقت ومن
مثل همند!
باید برای همیشه در پس پرده بمانیم!!!
تا هم او بماند هم من!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:4 توسط کافر عشق | |

من گرچه کفش به پا ندارم
اما
پابه پایتان

می آیم

.....(از او خجالت کشیدم این را بنویسم)

تا بگوید
بنده ام حالا نوبت توست!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:47 توسط کافر عشق | |

امروز

آسانسور را بیمه کردم

تا کسی سقوط نکند!!!!

نیفتد پایین!!!

از رئیسشان پرسیدم

امسال خدا

بیمه ی سقوط آدمها را

چند درصد بالابرد؟!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:33 توسط کافر عشق | |